جنسِ نگاهِ تو به من ابریشمِ آه است
نرم و زلال و ساده و آرام و کوتاه است
اسطوره ی لالِ کتابِ غیرتم ، هِی های !
تصویرِ آواهای من گنگ است ، از چاه است
من نیمه خاموشم ، ببین ! از آه ها پیداست
آتش فشانی در دلم درگیر و جانکاه است
وقتش رسیده آسمان خالی شود از من
وقتی که تا آغوشِ تو فرسنگ ها راه است ...
*
خوبم عزیزم ... خوب باشی تا ابد «بانو»
این آخرین حرف من از دل تنگیِ ماه است ...

تو قله خیالی و تسخبر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟
چون مرگ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!
تقدیر من غم و تغییر تو محال
قیصر امین پور
پ.ن: بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو نیست....
دست بردِ خودکارِ قلم بود و ذهن بی نهایت مغشوشش !! آخرش تصمیم گرفت دهنشو باز کنه و بنویسه : بی خیال رفیق ...

خسته ام از این کویر ، این کویرِ کور و پیر
این هبوطِ بی دلیل ، این سقوطِ ناگزیر !!
آسمانِ بی هدف ، ابرهای بی طرف
بادهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ! ای نگاهِ ناگهان !
ای هماره در نظر ! ای هنوزِ بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ؛ سوره سوره ات فصیح
مثل خطّی از هبوط ، مثل سطری از کویر !
مثل شعر ناگهان !! مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی اجتناب ناپذیر ...
ای مسافرِ غریب در دیارِ خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !!
از کویرِ سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ... دیدمت ولی چه دیر ...
این تویی در آن طرف پشتِ میله ها رها
این منم در این طرف پشتِ میله ها اسیر
دستِ خسته ی مرا مثل کودکی بگیر !
با خودت مرا ببر
خسته ام از این کویر ...







